مرتضى راوندى

517

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

نرود ، تشويق نكند و انعام ندهد . بعد از آن اقدام بيموقع ، اسم مدرسه را با انزجار مىشنيد و به حفظ صورتى قانع بود . بعد از عليقلى ميرزا ، پدرم وزير علوم شد ، فرموده بودند وزارت علوم را بايد اداره كنى ، اما از آن كتابها نخوانند . . . ناصر الدين شاه ، كه در اوايل دسته‌دسته شاگرد به فرنگ مىفرستاد . . . پس از بروز اين افكار ، مانع مسافرت فرنگ بود و نسبت به تعليمات اروپايى سرسنگين بود . اين است نتيجهء اقدامات بى مورد و تقليد از خيالات جديد فاسد . » « 69 » ملكم كه سالها در اروپا به تحصيل و مطالعات سياسى و اجتماعى اشتغال داشت ، معتقد بود كه قبل از اقدام به هر عمل اصلاحى ، بايد نخست مقدمات كار را فراهم كرد و تشكيلات و سازمان صحيحى ، به تقليد از ملل مترقى به وجود آورد . وى ضمن نامهء مورخهء سوم محرم 1294 به وزير خارجه چنين مىنويسد : « سابقا كارهاى دنيا و حركات دولتى خيلى ساده و بسيط بودند اما حال ، بواسطهء ترقى دنيا ، خيلى كارها مركب و مبتنى بر مقدمات كليه هستند ؛ و اولياى دول آسيا هنوز اصلا به مقدمات كار اعتقاد ندارند . همهء كارهاى خوب را مىخواهند ، اما همين كه پاى مقدمات كار به ميان مىآيد به نفرت تمام رد مىكنند . . . راه‌آهن را مىپسندند اما مقدمات آن را عمل بىحاصل مىدانند . قدرت عسكريهء فرنگستان را با عزم و حرص تمام طالب هستند اما وقتى معلم فرنگستان مىگويد قبل از اخذ نظام فرنگى بايد حكمها و اصول ماليهء فرنگى را اخذ نمود ، بر چنين حماقت معلم فرنگى مىخندند كه علم و تربيت ماليه بهتر از آنچه داريم چه خواهد بود . » « 70 » ادعاى ناصر الدين شاه « معروف است كه ناصر الدين شاه در طاق كسرى به رجال حاضر ( عملجات خلوت ) گفته بود ، من عادلترم يا انوشيروان ؟ از اطراف زبان تملق و چاپلوسى گشوده بودند ؛ فرموده بود ، از نظرى من ؛ چه انوشيروان مثل بوذرجمهر خدمتگزار داشت ، من مثل شماها ! » « 71 » كسى نبود كه به اين دشمن سرسخت آزادى و آبادى ايران بگويد تو كه خدمتگزارى چون امير كبير را كه بوذرجمهر زمان بود با تيغ بيداد كشتى و مرد متملق و فاسدى نظير ميرزا آقا خان نورى را ، سالها بر مسند صدارت نشاندى و پيروان مكتب بوذر جمهر ؛ يعنى مردانى نظير سيد جمال الدين اسدآبادى ، ميرزا آقا خان كرمانى ، روحى و حاجى سياح را از ايران بيرون راندى ؛ چگونه از « عدل » سخن مىگويى ؟ ناصر الدين شاه در كربلا « ناصر الدين شاه در سال 1870 م . به زيارت قبر حسين آمد و به آن تبرك جست و در اطراف قبر ، به گريه و زارى پرداخت . يك نفر مورد اعتماد به من گفت كه يكى از خدام حرم حسينى در آن ساعت در حضور شاه رو به قبر كرد و گفت ، السلام عليك يا ابا عبد اللّه ، در صحراى كربلا هل من ناصر مىگفتى و كسى به نصرت تو نيامد ، امروز به تو مژده مىدهم كه ناصر آمده است . البته مقصود او ناصر الدين شاه بود . . . شاه به قدرى گريست كه بيهوش شد . گريستن اين شاه تفاوتى

--> ( 69 ) . خاطرات و خطرات ، پيشين ، ص 53 . ( 70 ) . ميرزا ملكم خان ، پيشين ، ص 58 . ( 71 ) . خاطرات و خطرات ، پيشين ، ص 52 .